X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

08

دوشنبه 25 آبان 1394 ساعت 00:18

+ توی خانه دعواست. لیوان چایی َ م را برداشته ام با یک دانه شکلات. امده ام توی اتاقم و در رابسته ام. هندزفری را گذاشته ام توی گوشم . چارتار یکسره میخواند و از صداهای بیرون ِ اتاق هیچ نمیشنوم.گوشی را زده ام به شارژ. و از توی گوشی ام دارم وبلاگ هایی که دوست دارم را میخوانم. "دنیا مگه از این زیباترم میشه؟ :) "*

+ از یک جایی به بعد دیگر خیلی چیزها مهم نیست. از یک جایی به بعد ادم نسبت به خیلی چیزها بی تفاوت است. از یک جایی به بعد شنیدن جمله ی "هوا دونفره س" عجیب به خنده ات می اندازد. توی دنیایی که حتی روی نزدیک ترین ادم های زندگی ات نتوانی حساب کنی و هر طرف سر بچرخانی ببینی اول و اخرش فقط خودت هستی و خودت مسخره نیست که حتی هوا را هم تنهایی و فقط برای خودت نخواهی؟ هوا را هم در حسرت نبودن ِ کسی که رفته برای خودت کوفت کنی؟

+ یکی امروز ازم پرسید "سخت نیس یه دونه ای فقط؟ خواهر برادر نداری؟" بهش گفتم نه. ادم عادت میکنه.بعد بیست سال دیگه عادی میشه واسه ادم. و خودم دردم گرفت از جوابم...

+ هوا را پنجه میسایم میبینی ، نفس اطراف دستانم پیدا نیست

صدایی از درون با من میگوید، شروع فصل بی رحم تنهاییست...

 - چارتار -

 * از شعر ادم یه جاهایی رو مجبوره که رضا یزدانی خونده بود دزدیدم جمله رو P:

07

یکشنبه 24 آبان 1394 ساعت 01:17

دوستت دارم

قد ِ همون آغوشی که هیچوقت سهمم نشد...

06

چهارشنبه 13 آبان 1394 ساعت 14:29
سرما خوردم. به شدت احساس تنهایی و بی پناهی دارم! (از بس که از همه فاصله میگیرم که اونا سرما نخورن). با هر عطسه ای که میکنم حس میکنم همه ی سلول های بدنم درد میگیره ! از سر گرفته تا تک تک استخونام. سینوزیت... رفیق هرساله ی فصل سرما دوباره اومده سراغم... :) اومدم اینجا چون تنها پناه تنهاییام همینجاس... چند وقته دیر به دیر میام اینجا. هرچی و که قبلا اینجا مینوشتم الان توی note گوشیم مینویسم و منتشر هم نمیشه. ناراحتم اما سراغ سیستم اومدن واقعا واسم سخت شده. همه ی وبلاگا رو از توی گوشیم میخونم ولی خب کامنت گذاشتن با گوشی سخته... دارم بهونه میارم! جالبه که هیچکدوم از بهونه هام هم واسه خودم قابل قبول نیستن حتی ! یه روزم میخوام بیام هه ی چرت و پرتای وبلاگ قبلی رو بیارم اینجا ! شبیه دیوونگیه و اعصاب میخواد واقعا ! ولی این ترم دانشگاه که تموم بشه توی تعطیلات بین دوتا ترم اینکار و میکنم احتمالا ... کل زندگیم پره از کارای هنوز انجام نشده ای که همه شون باید انجام بشن. ولی فکرم درگیره... مریضی جسمی جسم ادم ُ  از پا درمیاره اما درگیری ذهنی زندگیه من ُ فلج میکنه ! سعی میکنم بیشتر بیام اینجا... دلم خیلی تنگ میشه واسه اینجا و همه ی دوستایی که اینجا دارم...