X
تبلیغات
رایتل

015

دوشنبه 4 مرداد 1395 ساعت 14:29

جمعه خوشحال بودم. تمام روز. شبش ... چپیده بودم زیر پتو و بی صدا گریه میکردم که کسی بیدار نشود... شنبه را با بغض گذراندم . از آن بغض های نفهمی که کوچه و خیابان سرش نمیشود. توی تاکسی حتی چشمانم پر از اشک شده بود. شب که شده بود دوباره خوشحالی برگشته بود به من. یکشنبه نزدیک ظهر خوشحالی انگار ته نداشت. انگار تمام شدنی نبود. انگار تا ابد ادامه داشت. یکشنبه شب عصبانیت و جنگ اعصاب امده بود. امروز... الان که دارم این ها را مینویسم بی تفاوتی امده. انگار که هیچ چیز واقعا نباشد. انگار که واقعا ادامه دار نباشد. انگار که همه چیز فقط و فقط لحظه باشد و بس ... و انگار که به لحظه نباید دل بست ...

نظرات (1)
دوشنبه 4 مرداد 1395 ساعت 15:08
و من چقدر دوست ندارم این عوض شدن حال رو. خودمم گرفتارشم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای امان از این عوض شدن حال ...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد