X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • 052 (پنج‌شنبه 15 تیر 1396 16:20)
    هممون تنهاییم. توو لحظه لحظه‌ی زندگیمون. تهِ تهِ همه‌چی بازم فقط خودِ خودمونیم.حتی اون جاها که فکر کردیم یکی و داریم، بازم تنهاییم. اگه یکم عمیق‌تر نگاه کنیم میبینیم تنهاییمونو.حتی اونقدر پررنگه که تعجب میکنیم چطور تا حالا ندیدیمش! + نمیدونم به خاطر تک فرزند بودنمه یا هرچیز دیگه‌ای، ولی این تنهایی و همیشه حس میکنم و...
  • 051 (چهارشنبه 7 تیر 1396 00:17)
    آینده‌ی این شکلی میتونه دوس‌داشتی باشه: من باشم و تو، هردومون سالم باشیم. مامان باباهامون سالم باشن. از توی آشپزخونه‌ی خونه‌ای که واسه خودمونه، صدای خنده‌هامون بیاد، همراهِ صدای جلز و ولزِ سیب‌زمینی‌هایی که دارن سرخ میشن... صدای خنده‌هایِ از تهِ دل یه آرامشِ بینهایت توی خونه‌ای با یه هالِ تراس دار، که روزا همیشه پُر...
  • 050 (جمعه 12 خرداد 1396 19:20)
    سه شنبه نهم خرداد نود و شیش. روزی از صبحش تا شبش اندازه ی زمین تا آسمون فرق داشت برام. صبحش معمولی و عادی بود، بعدازظهرش خوب بود چون هشت نمره از یه امتحانی رو گرفتم و مونده دوازده نمره ی دیگه ش. غروبش خیلی قشنگ بود. میدونین من چند وقتی بود دلم ساعت مچی میخواست. توو فکر خریدنش بودم که یهو به عنوان کادوی تولد و چند روز...
  • 049 (پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1396 23:00)
    نتیجه ی فاجعه ی ساختمان پلاسکو چه شد؟ بهبود امکانات ایستگاه های آتش نشانی؟ بهبود وضعیت آتش نشان ها؟ استانداردسازی ساختمان هایِ با وضعیت مشابه پلاسکو؟ احساس مسئولیت داشتن برای حوادث؟ هیچکدام! نتیجه ی فاجعه ی معدن یورت گلستان چه می شود؟ بهبود امکانات معادن؟ بهبود وضعیت کارگران معدن؟ رسیدگی به حق و حقوق آن ها؟ استاندارد...
  • 048 (دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 21:46)
    دارم یاد میگیرم اون جا که نظرم اهمیت نداره، حرف نزنم. در راستای همین یادگرفتن، امروز وقتی مامان بهم زنگ زد برای دیدن و انتخاب خونه جدید، نرفتم ! با خودم فکر کردم چه کاریه خب. یه عده ادم بزرگ دور همن و آخر سر هم که کار خوشون و می کنن. نظر منم که پشیزی اهمیت نداره! پس چرا برم؟! حالا انگار که مثلا اگه من بگم نه خوب نیست،...
  • 047 (دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 16:14)
    بوی عطر ها میتونن معجزه کنن. بوی عطرش میتونه معجزه کنه. مثل یه بازی فوتبال که توی سی ثانیه آخرش میتونه یه معجزه همه چی رو تغییر بده ، بوی عطرشم میتونه همه چی رو تغییر بده. حتی توو کمتر از سی ثانیه ... :)
  • 046 (دوشنبه 2 اسفند 1395 18:17)
    چی شد که این همه مدت اینجا ننوشتم با این که اون همه حرف و مشکل داشتم؟ چی شد واقعا؟ از سر بی مشکلی که نبود... از بس حرفا رو هم تلنبار شده بود و ننوشته بودم، دیگه گم شده بود حرفام... اون همه بالا و پایین پریدنام واسه پروژه ای که فقط داکیومنتش رو خودم نوشتم. من اسیر نیم فاصله های مزخرف بودم و کد سایت گلفروشی که قرار بود...
  • 045 (جمعه 8 بهمن 1395 16:08)
    دیروز اتفاقی افتاد برام شبیه معجزه! مامانم دقیقا از رو به رو و از کنار ماشینی که من توش بودم رد شد و من و ندید! فقط موضوع اینجاس که چندبار تا مرز سکته رفتم تا کشف کنم که بالاخره دیده یا ندیده منو :|| طی روزهای آینده همه چی و بهش میگم و خودم وراحت میکنم از این حجم استرس. تبعاتش هرچی که باشه بهتر از این همه استرسه :| +...
  • 044 (شنبه 2 بهمن 1395 15:45)
    خبر امیدوار کننده . تکذیب ! خبر ناامید کننده . تکذیب ! این از وضعیت خبررسانی هاست که هر لحظه استرس ها رو بیشتر میکنه . بودجه دارن ولی تجهیزات نخریدن برای اتش نشانی. چرا؟ جیب خودشون مهم تر بوده! به ساختمون به اون عظمت می کن کارگاه برای اینکه همدیگه رو مقصر کنن. دنبال مقصر می گردن هنوز با وجود اینکه همه چیز انقدر واضحه!...
  • 043 (دوشنبه 29 آذر 1395 01:52)
    دو سه هفته س همه ش دارم میدو اَم. چرا؟ همش الکی! موضوعی بیخودتر از درس و دانشگاه واسه دویدن نداریم که! درس، دانشگاه، پروژه. زندگیم خلاصه شده توو همینا. همینقدر بیخود و پوچ! وقت نمیکنم به هیچ چیز مفید دیگه ای هم برسم. در عین حال باید دنبال این بیخودها هم بدوم صرفا چون مدرکشو نیاز دارم ! ولی من به یاد گرفتن یه کار مفید...
  • 042 (جمعه 21 آبان 1395 17:57)
    فرفری هام رو اندازه وقتی که صافشون میکنم دوس نداره. صاف بیشتر دوس داره. ولی خب من همینم. فرفری . و خودم خیلی هم دوسشون دارم فرِ موهامو... ! میگه هر دوشونو دوس داره ولی قبلا یه بار گفته بود صاف شده ش بهتر بود و خب من یادم نرفته D: + نوشته ی مسخره ایه ولی به جز اینجا جای دیگه ای نمیشد بنویسمش :/
  • 041 (چهارشنبه 19 آبان 1395 00:39)
    دیشب همین موقع ها بود که فشارم 6 بود و سِرُم به دستم وصل بود و بیحال روی تخت افتاده بودم. و امشب همین موقع ها لاک قرمز زده ام و منتظرم خشک شود D: همین قدر متفاوت. فقط به فاصله ی 24 ساعت :) + میدانید؟ به نظرم همه چیز باید یک جایی وسط خوشی های آدم تمام شود. مثلا همان لحظه که دارم به صدای قلبش گوش میدهم ... باید همان جا...
  • 040 (یکشنبه 16 آبان 1395 17:38)
    خب تمام پنجشنبه را خندیدم. از هشت و نیم صبح تا شش و نیم غروب. یکسره فقط خندیدم. فردایش خبر مریضی و کما شنیدم و بعد هم خبر مرگ ! میخواهم بگویم زندگی کلا همین ریختی است. معلوم نیست چه قرار است توی کاسه آدم بگذارد ! یک روز را همه ش میخندم و روز بعدش را افسرده و غمگینم... دلم همه ی چیزهای غیرممکن را می خواهد. هر چیزی که...
  • 039 (جمعه 7 آبان 1395 16:12)
    هیچ کاری نمیکنم و در عین حال اونقدر خسته َ م که تواناییِ شروع کاری رو هم ندارم :| نه میرم ورزش. نه خوندن کد نویسی رو درست و حسابی شروع میکنم و نه هیچ کار مفید دیگه ای انجام میدم. با این حال خسته م. عجیب خسته م . هر کاری رو شروع میکنم وسطش انرژی م به صفر میرسه و توان ادامه دادنش و ندارم. حتی کارهای ساده و کوچیک. جوری...
  • 038 (دوشنبه 3 آبان 1395 01:52)
    نگران نباش صبحش که پامیشم خوبم همیشه :) اما امان از شبش ... که شبا همیشه فرق می کنن... همیشه :)
  • 037 (پنج‌شنبه 29 مهر 1395 20:16)
    چقدر توی زندگی دلم "ساعت برنارد" خواسته باشد خوب است؟ ساعتی که بشود با آن زمان را نگه داشت تا شاید بشود خیلی چیزها را درست کرد... تا شاید بشود کنار خیلی ها بیشتر ماند... تا شاید ... خیلی چیزها ...
  • 036 (یکشنبه 25 مهر 1395 19:46)
    باید گزارش کارآموزی را مینوشتم. و این یعنی مدت طولانی پای سیستم نشستن. تقریبا همه ی این چهار روز تعطیلی را... + رنگ پس زمینه ی صفحه ی word رو طوسی کن توو این چند روز که داری همش تایپ میکنی. من: چرا؟ + اینجوری چشمات کمتر اذیت میشن. من: [یک آدمی که خوشحالیش وصف ناشدنی است] D: یک نفر با پیشنهادی به همین کوچکی، به همین...
  • 035 (جمعه 9 مهر 1395 16:01)
    نشسته بودم توی پارک. پارک بانوان . (بله ما اینجا خیلی امکانات داریم. نمونه ش همین پارک که فقط واسه خانوماس :/ ) روی یکی از دوتا نیمکتی که توی سایه بود نشسته بودم و کتاب میخوندم. بقیه نیمکتا همه توی افتاب بودن. بعد از یه مدت دوتا خانوم اومدن نشستن کنارم و گفتن ببخشید مزاحم شدیم. سایه پیدا نکردیم و ... لبخندی زدم و گفتم...
  • 034 (پنج‌شنبه 1 مهر 1395 13:57)
    + اگه حالت خوب نبود و خوابت نبرد چیکار میکنی؟ اس ام اس میدی. خب؟ میدونین... من هیچوقت اینجور موقع ها اس ام اس نمیدم. یعنی اصلا نیاز نمیشه به این کار. همین جمله خودش حال آدمو عوض میکنه. همین که بدونی حداقل واسه یه نفرم که شده مزاحم نیستی و میتونی بی وقت بهش پیام بدی حالتو بهتر میکنه. با همین چیزای ساده حال آدما عوض...
  • 033 (چهارشنبه 31 شهریور 1395 20:58)
    سی و یک شهریور. خب این یعنی تابستون تموم شد و پاییز رسید :) پاییزِ دوست داشتنیِ من .فصلی که همیشه بیشتر از همه ی فصلا دوسش دارم . یه فصلِ شلوغ و پر سر و صدا به خاطر صدای بارونش و صدای خش خشِ برگاش. یه فصلِ سرد ولی پر از رنگای گرم .با برگای زرد و نارنجی و قرمز و قهوه ای :) با شبای طولانی و سرد و صبحایی که خواب بیشتر از...
  • 032 (یکشنبه 21 شهریور 1395 13:22)
    + خسته نیستی؟ - چرا هستم. ولی یه خسته ی خوشحال ^_^ . تا حالا دیدی خسته ی خوشحال؟ :)))))))) + :)))) دیدم بالاخره :))) ++ از سری مکالمات دوست داشتنی :))
  • 031 (یکشنبه 21 شهریور 1395 13:17)
    از چهارشنبه تا شنبه خوشحال بودم. هرچی تلاش کردم که بخوام در موردشون بنویسم دیدم نمیشه! خوشحالیام کلمه نمیشدن و فکر کنم خوشحالی واقعی هم همین باشه. چیزی که فقط بشه حسش کرد. نشه گفتش. نشه نوشتش ... چهارشنبه یکی دیگه از اولین های زندگیم و تجربه کردم و خیلی خیلی خوب بود ... ^_^
  • 030 (سه‌شنبه 16 شهریور 1395 15:43)
    Interstellar + تارس اسم یه رباته . Interstellar به جرات میتونم بگم بهترین فیلمیه که تا حالا دیدم ...
  • 029 (پنج‌شنبه 11 شهریور 1395 21:07)
    رفیق، یعنی اونی که وقتی ازت پرسید" خوبی؟" اگه خوب نبودی بتونی بهش بگی "نه" . وگرنه مرسی و خوبم و که به همه میگیم...
  • 028 (سه‌شنبه 9 شهریور 1395 22:32)
    Harry potter and the chamber of secrets
  • 027 - دو نقطه پرانتز بسته :) (دوشنبه 8 شهریور 1395 13:48)
    با ویندوز10 مهربون باشید. بچه خوبیه :)))) انقدر همه ازش بد گفتن که با ترس و لرز نصبش کردم ولی خوب تر از اونی بود که فکرشُ میکردم D: به حرفش اعتماد کردم و گذاشتم برام نصبش کنه و باز هم پشیمونم نکرد. مثل همیشه ^_^ + این ماوسِ که همینجوری بهم دادیش یه چند وقتی رو دستِ تو بوده. به هر حال شوخی که نیست، دستای توئه ... :)
  • 026 (جمعه 5 شهریور 1395 23:02)
    + چیزیه که همیشه بهش اعتقاد دارم ... :)
  • 025 - اینترنت ^_^ (پنج‌شنبه 4 شهریور 1395 16:22)
    بعد از سه سال و خورده ای خلاصه با اینترنت از نوع وای فای و به اصطلاح پرسرعت کانکت شدم ^_^ اینترنت سیمکارت سخت بود. الان قدر این اینترنتمو بیشتر میدونم و قرار گذاشتم که کمتر غر بزنم در مورد سرعتش اگه افت پیدا کرد D:
  • 024 (یکشنبه 31 مرداد 1395 19:22)
    چه عجیبه واسم. دوستت منُ میشناسه ولی من دوستتُ نمیشناسم. اون عکسِ منُ دیده ولی من عکسِ اونُ ندیدم. اون منُ توی خیابون دیده ولی من اونُ ندیدمش. البته خب شایدم دیدمش ولی به هر حال چون نمیشناختمش متوجهش نشدم. بنده خدا چندبار منُ دیدهُ خواسته بیاد جلو، چون میدونسته من نمیشناسمش نیومده اصلا (با توجه به شناختی که تو از من...
  • 023 (پنج‌شنبه 28 مرداد 1395 16:19)
    میلیاردها میلیارد آدم روی کره زمین در حال زندگی اَند و من هیچ وقت هیچکسی را نداشته اَم که وقتی حواسم نیست ازمن عکس بگیرد... همینقدر تنها... همینقدر بیهوده... و به گمانم اگر تکنولوژی تا آنجا پیش نمیرفت که به عکس سلفی برسد، من از یک جایی به بعد تا به امروز هیچ عکسی از خودم نمیداشتم... :/ + :(
( تعداد کل: 53 )
   1       2    >>