X
تبلیغات
زولا

024

یکشنبه 31 مرداد 1395 ساعت 19:22

چه عجیبه واسم. دوستت منُ میشناسه ولی من دوستتُ نمیشناسم. اون عکسِ منُ دیده ولی من عکسِ اونُ ندیدم. اون منُ توی خیابون دیده ولی من اونُ ندیدمش. البته خب شایدم دیدمش ولی به هر حال چون نمیشناختمش متوجهش نشدم. بنده خدا چندبار منُ دیدهُ خواسته بیاد جلو، چون میدونسته من نمیشناسمش نیومده اصلا (با توجه به شناختی که تو از من داری و احتمالا به اونم منتقل شده فکر کنم ترسیده از برخوردِ من که نیومده D: )

ولی خب به هرحال اینجاش واسم عجیبه که تا حالا همچین چیزی پیش نیومده بود واسم. که کسی منُ بشناسه و من نشناسمش . یا یکی بیاد بهم بگه فلانی میشناسدت ولی تو نمیشناسیش D: نمیدونم چرا انقد حسِ عجیبیه واسم... ولی چرا... انگار میدونم.  چون اولین باره.  و همه ی اولین بارا به خاطر اون حسُ ناشناخته و تجربه نشده شون، عجیب به نظر میرسن.

+ یه حرفایی هستن هرچند پوچ. هرچند مزخرف و بی سر و ته. هر چند بی اهمیت. ولی باید یه جایی گفته بشن و من اینجور وقتا هیچ جایی بجز وبلاگ به ذهنم نمیرسه :)

023

پنج‌شنبه 28 مرداد 1395 ساعت 16:19

میلیاردها میلیارد آدم روی کره زمین در حال زندگی اَند و من هیچ وقت هیچکسی را نداشته اَم که وقتی حواسم نیست ازمن عکس بگیرد... 

همینقدر تنها... همینقدر بیهوده...

و به گمانم اگر تکنولوژی تا آنجا پیش نمیرفت که به عکس سلفی برسد،  من از یک جایی به بعد تا به امروز هیچ عکسی از خودم نمیداشتم... :/

+ :(

022

پنج‌شنبه 28 مرداد 1395 ساعت 16:11
آنجا که عشق گم شده بود و راهش را پیدا نمیکرد ...

021

سه‌شنبه 26 مرداد 1395 ساعت 15:33

فکر کردم دیگه هیچی نمیتونه خوشحالم کنه ... یهو یادم اومد که تو رو دارم... چند لحظه چشامو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم. یادم اومد این کاریه که همیشه  وقتی عصبیم  تو میگی انجام بدم. عصبی بودم و بدون اینکه فکر کنم کاری و کردم که همیشه توو این موقعیت میگی ...

تاثیر این که یادم اومد تو رو دارم از تاثیر اون نفسای عمیق بیشتر بود...

+ پایه میز و بلند گردم و انگشت وسط دست راستم درد میکنه. پامو کوبیدم به تخت و انگشت چهارم پای چپم درد میکنه . عصبیم و مغزم درد میکنه :|

020

یکشنبه 24 مرداد 1395 ساعت 15:39

اعتماد کردن...  واسم شده یکی از سخت ترین کارها . حتی به تویی که میدونم میشه بهت اعتماد کرد. ولی هنوز یه صدایی (و شاید یه ترسی) نمیذاره ...

نمیدونم . شاید هنوز وقتش نشده و به وقتش این صدا خودش ساکت بشه...

019 - هذیان های نیمه شبانه !

چهارشنبه 20 مرداد 1395 ساعت 00:33

اگه اینجا یه مملکت دیگه ای بود مطمئن باش فقط پسر همسایه تون نبود که بعضی شبا بهت پیام میداد که بری و باهاش قدم بزنی ... شک نکن هر شبی که دلم میگرفت حتما بهت میگفتم که میتونی بیای قدم بزنیم ؟ و اگه جوابت آره بود دم در خونه تون بودم. بدون توجه به مسافت و دوری راه و فلان و بهمان ... اگه فقط اینجا نبودم ... اگه اینجا نبودم اینهمه بدهکاری به خودم نداشتم. اینهمه بدهکار خودم نبودم واسه همه حس هایی که نادیده شون گرفتم. همه ی نصفه شبایی که دلم خواسته باهات قدم بزنم و نتونستم . همه ی وقتایی که دلم خواسته بغلت کنم و نشده. همه ی وقتایی که خواستم سَرَمُ بذارم رو شونه تُ و نشده . همه ی وقتایی که دلم خواسته عطرتُ نفس بکشم و نشده. بابت همه ی اینا و خیلی چیزای دیگه به خودم بدهکارم و خسته م از این همه نشدن ها ... که اگه میشد میتونست ناآرومی لحظه ها رو تبدیل به آرامش کنه. همه ی اون لحظه هایی که با بغض و دلتنگی گذشت میتونست جور دیگه ای بگذره و نگذشت. همه ی غصه هایی که اگه فقط یه اغوش امن داشتم اصلا غصه نمیشدن ...همه ی لحظه هایی که ... راستی! مگه قرار نبود من دیگه اینجوری ننویسم ؟ لعنتی ... کاش دوباره برنگردی به اون روزا دخترجان ... :/

+ بعد از نوشتن متن عنوان آن به ذهنم رسید و به نظرم بسیار عنوان برازنده ای است برایش ! :|

پست ثابت

سه‌شنبه 19 مرداد 1395 ساعت 23:38

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

میترسم از اون لحظه که دیوونه نباشی ...

گروه داماهی - اهنگ دیوانه

018 - فقط تو میمونی با من، فقط تو میخندی زیبا ... *

سه‌شنبه 19 مرداد 1395 ساعت 23:27

زنگ میزنی که بهم یاد بدی چطوری هات اسپات بسازم که  همون نت گوشی رو به لپ تاپ وصل کنم و الکی بسته نت جدا نخرم . مامانم خونه ست و مثل همیشه حرفمون که تموم میشه میام تلگرام دوباره . میگی نیم ساعت شد و من تعجب میکنم. جدی جدی باورم نمیشه و میگم اصلا حس نکردم. فکر میکردم کمتره. میگی آره اینو بهش میگن گذر زمان :)) میگم آره. که وقتی با تو میگذره یه زمانی، اصلا مدتش حس نمیشه ... جواب میدی که: فقط میدونی که من الان جوابی ندارم که بدم :))) و من میگم اره دقیقا میدونستم :))))

خب حس خوب این لحظه ها به کلمه نمیاد و من نمیدونم این دانشمندا واقعا دارن چیکار میکنن که هنوز نتونستن کشف کنن کلمه چقدر ناتوانه توو بیان حس ها ...

+ چند وقته نبودم باز. درگیر نقل مکان و اساس کشی ... :)

* عنوان از : آهنگ گرم بخند از گروه دنگ شو 

017

سه‌شنبه 19 مرداد 1395 ساعت 23:02

کاش یاد بگیریم ممکنه همیشه در جواب ِ  "دوستت دارم" گفتنامون "منم دوستت دارم" نشنویم...

کاش دلمون یاد بگیره از نشنیدنش نشکنه ...

016

دوشنبه 4 مرداد 1395 ساعت 14:47

بخند دیوونه...

تو بخندی دنیا شکل خنده هات میشه

خنده هات قشنگن

تو بخندی دنیا قشنگ میشه ... :)


+ از نوشته های چند وقت پیش که روی کاغذ نوشته بودم. از آنجایی که کاغذ برای منِ آشفته حال قابل اطمینان نیست و گم میشود، این نوشته به اینجا منتقل شد D:

015

دوشنبه 4 مرداد 1395 ساعت 14:29

جمعه خوشحال بودم. تمام روز. شبش ... چپیده بودم زیر پتو و بی صدا گریه میکردم که کسی بیدار نشود... شنبه را با بغض گذراندم . از آن بغض های نفهمی که کوچه و خیابان سرش نمیشود. توی تاکسی حتی چشمانم پر از اشک شده بود. شب که شده بود دوباره خوشحالی برگشته بود به من. یکشنبه نزدیک ظهر خوشحالی انگار ته نداشت. انگار تمام شدنی نبود. انگار تا ابد ادامه داشت. یکشنبه شب عصبانیت و جنگ اعصاب امده بود. امروز... الان که دارم این ها را مینویسم بی تفاوتی امده. انگار که هیچ چیز واقعا نباشد. انگار که واقعا ادامه دار نباشد. انگار که همه چیز فقط و فقط لحظه باشد و بس ... و انگار که به لحظه نباید دل بست ...